![]() |
|
|
|
|
||||||
|
|
|||||||
|
|
|||||||
|
|
|||||||
|
من همگي شما را روحاني و الهي ميدانم . شما نيز بايد ياد بگيريد كه بر هركس و هر چيز چنين نگاهي داشته باشيد . تنها در سطح است كه انسا نها و موجودات ديگر روحاني به نظر نمي رسند . هرچه بيشتر به اعماق نفوذ كنيم , بيشتر به الوهيت هر چيزي پي خواهيم برد . شيطان تنها در سطح وجود دارد ولي در اعماق و ژرفا تنها خداوند وجود دارد و بس . بايد به عمق تمركز كنيم , زيرا اصل زندگي و حيات از عمق مي ايد . فراموش كردن درون و توجه بيش از حد به سطح , علت تمامي مشكلات و نگراني هاي بشر است . شروع زندگي دروني همانا شروع تغيير و تحول در انسان خواهد بود , زيرا به محض اينكه به درون مي رويد , سطح وجود و زندگي شما شروع به تغيير ميكند . در صورت به درون رفتن , اين سطح شروع به انعكاس نور , رنگ و موسيقي اي ميكند كه در درون وجود دارد . ---------------------------------------------------------- كاري كه (( ذهن )) انجام ميدهد اين است كه دائما در حال جدا كردن و تقسيم كردن است و اما كاري كه (( دل )) انجام ميدهد اين است كه به همبستگي ها و يكي شدن ها توجه ميكند , همبستگي هايي كه ذهن از ديدن آنها قاصر است . ذهن چيزي فراتر از كلمات را درك نميكند . ذهن تنها كلمات و مواردي كه به طور منطقي درست به نظر ميرسند را درك ميكند . ذهن هيچ كاري به هستي , زندگي و حقيقت ندارد و به خودي خود تنها از خيالات و افكار مختلف تشكيل شده است . زندگي بدون ذهن امكان پذير است ولي زندگي بدون دل غير ممكن است و هر چه بيشتر انسان وارد عمق زندگي شود به مقدار بيشتري از دلش استفاده ميكند . ---------------------------------------------------------- من به شما ميگويم كه هيچ شر و نيروي شري در جهان وجود ندارد . تنها انسان هايي وجود دارند كه آگاه هستند و انسان هايي كه عميقا در خواب هستند . كسي كه در خواب است قدرتي ندارد . كل انرژي هستي در اختيار انسان هاي اگاه و بيدار است . يك انسان آگاه ميتواند تمامي جهان را آگاه و بيدار كند , همانطور كه يك شمع روشن ميتواند ميليون ها شمع ديگر را روشن كند و ذره اي از نورش كاسته نشود . ---------------------------------------------------------- كاري كه (( ذهن )) انجام ميدهد اين است كه دائما در حال جدا كردن و تقسيم كردن است و اما كاري كه (( دل )) انجام ميدهد اين است كه به همبستگي ها و يكي شدن ها توجه ميكند , همبستگي هايي كه ذهن از ديدن آنها قاصر است . ذهن چيزي فراتر از كلمات را درك نميكند . ذهن تنها كلمات و مواردي كه به طور منطقي درست به نظر ميرسند را درك ميكند . ذهن هيچ كاري به هستي , زندگي و حقيقت ندارد و به خودي خود تنها از خيالات و افكار مختلف تشكيل شده است .زندگي بدون ذهن امكان پذير است ولي زندگي بدون دل غير ممكن است و هر چه بيشتر انسان وارد عمق زندگي شود به مقدار بيشتري از دلش استفاده ميكند . ---------------------------------------------------------- نشانه هاي عاشق بودن چيست ؟ سه تاست . اولي , اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست . دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد , نه لحظه بعد – نه فردا – نه ا ينده . و سوم , وجودت از ميان بر ميخيزد , ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده اي . وقتي كسي احساس كرد عاشق است اين سه چيز براي او معيار سنجش قرار خواهد بود . ايد نظارت كند ببيند كه ايا اين سه چيز در او رخ ميدهد يا نه . اگر رخ نميدهد معني اش اين است كه اين نه عشق بلكه ميتواند چيزهاي بسيار ديگري باشد . عشق پديده بزرگي است : ( منظور اينجا كلمه عشق است كه در معاني متفاوتي به كار ميرود نه عشق حقيقي كه آن سه معيار برايش ذكر شد) ميتواند اشكال متفاوتي داشته باشد و ميتواند شهوت باشد . ميتواند تمايل جنسي باشد . ميتواند احساس مالكيت باشد . ميتواند صرفا مشغله براي اينكه تنهايي شما را پر كند باشد چون حضور شخص ديگر باعث احساس امنيت شما ميشود . عشق حقيقي يعني توقف فكر – وقتي با هم هستيد فكر را كنار بگذار در چنين حالتي است كه به هم نزديك خواهيد شد . روابط خودتان را تبديل به يك پديده مقدس كنيد . اگر چنين نباشد پس بدان كه اين عشق نيست ; امكان ندارد . تكريم و ستايش دومين چيز است . در حضور معشوق و محبوب احساس ستايش كنيد . اگر نتواني تقدس را در وجود محبوبتان ببيني , پس اين تقدس را در هيچ كجا نخواهي ديد .چگونه خدا را در يك درخت ميتواني ببيني اگر هيچ رابطه اي بين تو و درخت نباشد . اگر بتواني خدا را در وجود معشوق حس كني دير يا زود او را در همه جا حس خواهي كرد زيرا همين كه اين در براي اولين بار گشوده شود – همين كه نظري به خدا در هر شخصي بيندازي , ديگر قادر نخواهي بود كه اين نظر را فراموش كني . ---------------------------------------------------------- فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن و فرق بين عشق معمولي و عشق روحاني در چيست ؟ بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است . در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد ولي عشق ورزيدن تعهد است . به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نميزنند . در واقع مردم به نحوي از عشق حرف ميزنند كه تعهدي مورد نياز نباشد . مثلا ميگويند : (( من عاشق بستني هستم )) چگونه ميتوان عاشق بستني بود ؟ ميتوان بستني را دوست داشت اما نميتوان عاشقش بود . يا ميگويند : (( عاشق سگم هستم )) يا (( عاشق ماشينم هستم )) ميگويند عاشق اينم , عاشق آنم ; اما مردم واهمه دارند از اينكه به همديگر بگويند عاشق هستند . مردم به هم ميگويند (( به شما علاقه دارم )) چرا به هم نميگويند (( عاشق شما هستم )) براي اينكه عشق تعهد آور است . عشق درگير شدن است – خطر كردن و مسووليت پذيري است . علاقه داشتن گذراست . من امروز دوستتان دارم و فردا ممكن است دوستتان نداشته باشم – هيچ خطر كردني با آن همراه نيست . وقتي به زني ميگوييد (( عاشقتان هستم )) تن به خطر داده ايد يعني ميتواني روي من حساب كني . وقتي مردي به زني ميگويد (( به تو علاقه دارم )) در اصل چيزي راجع به خودتان اقرار ميكنيد و ميگوييد : من چنين آدمي هستم و بر اين اساس به تو علاقه دارم . من به بستني هم علاقه دارم . به ماشين هم علاقه دارم و به همين نحو به شما هم علاقه دارم . ولي وقتي پاي عشق به ميان مي ايد شما راجع به ان شخص حرف ميزنيد . منظورتان اين است كه شما دوست داشتني هستيد و پيكان به طرف ان شخص هدفگيري شده است .و خطر در همين است . داريد قول ميدهيد. اكنون نگاهي به عشق معمولي و روحاني بكنيم . بين عشق و علاقه تفاوت است , ولي بين عشق معمولي و روحاني تفاوتي نيست . عشق اصلا روحاني است و من شخصا با عشق معمولي برخورد نداشته ام . چيز معمولي علاقه و دوست داشتن است . عشق هرگز معمولي نيست . نميتواند معمولي باشد , عشق ماهيتا غير معمول است – متعلق به اين دنيا نيست . وقتي به زن يا مردي ميگوييد (( من عاشق تو هستم )) به او داريد ميگوييد (( فريب جسم تو را نميخورم . هدفم خودتي . جسم ممكن است پير و فرسوده شود ولي من تو را ديده ام وجود بدون جسم تو را . علاقه و دوست داشتن تصنعي و سطحي است . عشق نافذ است و به عمق وجود رخنه ميكند . روح شخص را لمس ميكند . هيچ عشقي معمولي نيست . عشق نميتواند معمولي باشد و گرنه عشق نيست . اگر عشق را معمولي بدانيم در فهم پديده عشق راه خطا رفته ايم . عشق هميشه غير معمولي و روحاني است . اين است تفاوت بين علاقه و عشق . علاقه هميشه مادي است و عشق هميشه روحاني . ---------------------------------------------------------- راز رابطه ها : رابطه بين زن و مرد يكي از رازهاي خلقت محسوب ميشود . وچون رابطه به معناي برخورد بين دو شخص است به هر دوي انها بستگي دارد .موقعي كه دو نفر تازه اشنا ميشوند دنيايي جديد خلق ميشود . در ابتدا ي اشنايي فقط قشر خارجي بدن انها همديگر را ملاقات ميكند . اما اگر رابطه انها نزديك تر و عميق تر شود بتدريج مراكز آنها نيز باهم اشنا ميشوند كه ما آن را عشق ميناميم ( عشق واقعي ) ولي وقتي رابطه سطحي باشد ما آن را آشنايي ميناميم كه فقط دو قشرخارجي همديگر را لمس ميكنند و ما گاهي ان را به غلط عشق ميناميم كه اشتباه محض است . آشنايي عشق نيست و عشق بسيار نادر است . اگر بخواهيم شخصي را در مركزش ملاقات كنيم اول بايد خودمان تغير اساسي كنيم .بايد پستي ها و بلندي هاي بسياري را بگذرانيم .اگر بخواهيم كسي را در درونش ملاقات كنيم بايد اول بگذاريم ان شخص هم به درون ما وارد شود . ما بايد حساس اسيب پذير و باز باشيم كه توام با خطر است . اجازه ورود كسي به درون ما يك قمار محسوب شده و خطرناك است . چون هرگز نميدانيم كه ان شخص با ما چكار خواهد كرد با اين اجازه ورود به مركزما تمام رازهاي درونمان فاش ميشود . و ديگر نميدانيم كه ان شخص با اين رازها چه خواهد كرد . به خاطر همين مطلب است كه ترس در وجودمان سر بر ميدارد و د ر نتيجه خود را باز نخواهيم كرد . از طرف ديگر ما يك دوستي سطحي را عشق ميناميم . قشر خارجي دو نفر با يكديگر اشنا شده و انها فكر ميكنند كه اين اشنايي بين وجود دروني شان صورت گرفته است . بنابر اين اولين مطلبي كه بايد عميقا درك شود اين است كه رفاقت را با عشق اشتباه نگيريم . فقط موقعي ميتوانيم بگذاريم كسي وارد وجودمان شود كه بدون ترس باشيم.زيرا كلا دو نوع زندگي وجود دارد : يكي زندگي مملو از ترس و ديگر مملو از عشق . زندگي مملو از ترس از ارتباط عميق با ديگران جلوگيري ميكند . ---------------------------------------------------------- خود را بباز تا خود را بيابي : اولين نكته اين است كه شما فاقد مركزيت هستيد . انچه شما فكر ميكنيد مركزيت شما ست چيزي جز نفس نيست . نفس مركزيت واقعي شما نيست بلكه احساسي كاذب و توهم است .وقتي عاشق ميشويد نفس بايد محو شود . در عشق نفس نميتواند وجود داشته باشد.عشق بسيار واقعي تر و خالص تر از خود شماست . براي همين وقتي عاشق ميشويد خيال ميكنيد همه چيز از مهار خارج شده , چون شما قادر به كنترل انها نيستيد . اين موقعي است كه شما در هرج و مرج سر ميكنيد . و اين هرج و مرج بسيار زيبا تر از نفس كريه است . زيرا از اين هرج و مرج شما تر و تازه و نو قدم به هستي ميگذاريد . تولدي است دوباره . هر عشقي يك تولد دوباره است . شما در عشق چيزي براي از دست دادن نداريد . اگر واقعا چيزي داشتيد آن چيز از دست رفتني نبود و اگر مركزي واقعي داشتيد عشق ان مركز را جامعيت ميبخشد و حمايتش ميكند . حقيقت به حقيقت كمك ميكند . براي مثال اگر اتاق روشن باشد و شما چراغ ديگري به اتاق بياوريد به روشنايي اضافه ميشود . نور دو برابر ميشود . نفس به تاريكي ميماند و يك مقوله كاذب است . چنين مينمايد كه وجود دارد اما واقعيت وجودي ندارد . و اين اولين نكته اي است كه بايد در يابيم كه هيچ وقت دنبال نفس نرويم بلكه عشق را برگزينيم . وقتي كه مساله حقيقي و غير حقيقي پيش مي ايد هميشه حقيقي را انتخاب كنيد – حتي اگر گاهي ان چيز حقيقي براي شما ناراحتي به بار اورد . ولي ما هميشه غير حقيقي را انتخاب ميكنيم چون مقرون به راحتي است . هيچ دليل ديگري سبب انتخاب غير حقيقي نبوده . فقط به دليل راحتي اش بوده . بايد از ناراحتي بگذريم . من به ان رياضت ميگويم . ما به اين رياضت براي تشرف در طريقت نياز داريم . هميشه حقيقي را هر قدر سخت و دردناك باشد و هر قدر هم به نظر مخرب باشد و حتي اگر با احساس مرگ همراه باشد انتخاب كنيد . عشق شما را از نفستان بيرون مي اورد از زندگي عادي تان بيرون مي اورد . براي همين به نظر اغتشاش مي ايد . شكايت سوال كننده كه ميگويد هر وقت عاشق ميشود زندگي اش در هم ميريزد و اشفته ميشود درست است . نبايد نگران بود . نفس را فراموش كنيد . گاهي وقتها جنون لازمه اساسي براي سلامت است . خوب است كه گاهي سلامت را فراموش كنيد . مقررات زندگي را فراموش كنيد .كنترل رفتارتان و تمام اين چيزهاي بيهوده را كنار بگزاريد . اگر اگاهانه و عمدا راه به جنون بدهيد و كاملا به ان متوجه باشيد تجربه اي بسيار جذاب خواهيد داشت . وقتي اگاهانه قدم در راه بگذاريد ميتوانيد برگرديد چون راه بازگشت را بلديد . عشق دو كار انجام ميدهد : اول نفس را از شما دور ميكند و ديگر به شما مركزيت ميبخشد . سه نوع عشق وجود دارد : اولين نوع عشق معطوف به غرض است . زني زيبا را ميبينيد . با وقار و با اندامي متناسب . از ديدنش هيجان زده ميشويد و فكر ميكنيد عاشق شده ايد . عشق در شما سر بر ميدارد چون ان زن زيباست . چيزي از ان زن غرض عشق را در شما بر انگيخته . شما واقعا صاحب ان حس نيستيد . عشق از بيرون حادث شده است . اين عشقي است معطوف به غرض . اين عشقي است كه به ان شهوت ميگوييم .و فكر و ذكرتان اين است كه چه طوري اين شي زيبا را متعلق به خود تان بكنيد . چگونه اين شي زيبا را استثمارش بكنيد و چگونه ان را تصاحب كنيد . ولي به ياد داشته باشيد كه كه اگر اين زن زيباست فقط براي شما زيبا نيست بلكه براي ديگران هم زيباست . بنابر اين خيلي از ادمها عاشق او ميشوند . با اين عشق رشك و حسد و رقابت زياد و تمام چيزهاي زشتي كه همراه عشق يا به اصلاح عشق مي ايد سر بر مي آورد . حالا اگر شما عاشق زن يا مرد زيبايي باشيد خودتان را گرفتار كرده ايد چ.ن حسودي خواهيد بود و خشونت و زجر . حتي ممكن است به قتل و كشتار ختم شود . از همان اول شروع ميكنيد به تصاحب و به اين ترتيب ان زن يا مرد را نابود ميكنيد . از دادن ازادي امتناع ميكنيد . زن را از جهان بيرون محروم ميكنيد . ان زن زيبا بود زيرا ازاد بود . ازادي جزيي از زيبايي است . اگر عاشق زني بشويد زني كه ازاد بوده در واقع شما عاشق ان ازادي شده ايد . ولي حالا او را داخل چهار ديواري خانه مي اوريد و تمام امكانات ازادي او را ويران ميكنيد ولي در عين حال زيبايي او را هم ويران ميكنيد و ناگهان در مي يابيد كه عاشق چنين زني نيستيد . ديگر فاقد ان زيبايي است . هر دفعه همين اتفاق مي افتد . و شروع ميكنيد به دنبال زن ديگري گشتن و متوجه نميشويد كه چه اتفاقي افتاده است . اين اولين نوع عشق است . عشقي كه نه مهم است و نه ارزشي دارد . دومين نوع عشق اين است كه عرض ديگر مهم نيست , موضوعيت مهم ميشود : شماييد كه عاشقيد . شماييد كه عشق به ديگري ارزاني ميداريد . وقتي كه عاشق ميشويد عشقي از نوع دوم , شور و شعفي بيش از عشق نوع اول احساس ميكنيد . چون اين نوع عشق سرش ميشود كه چگونه ازادي معشوق را محفوظ نگه دارد . عشق يعني هديه هر انچه زيباست به معشوق . اگر زن يا مردي را دوست ميداريد , اولين هديه اي كه به او ميدهيد آزادي است . چگونه ميخواهيد غصبش كنيد ؟ شما كه دشمن نيستيد , دوست هستيد . اين نوع عشق بر ضد ازادي نيست و تملك طلب هم نيست .اين نوع عشق بيشتر خاصيت دوستي دارد تا شهوت و براي روح شما غنا بخش است . در نوع اول غرض يكي است و خواستاران بسيار – در نوع دوم موضوع يكي است و در جهات مختلف جاري ميشود : نثار كردن عشق در جهات بسيار به مردم بسيار . هرچه بيشتر عشق بورزيد بيشتر رشد ميكنيد . اگر عاشق يك نفر باشيد عشق شما غني نيست . اگر عاشق دو نفر باشيد عشق شما دو برابر غني است . اگر عاشق خيلي ها باشيد يا عاشق كل بشر يا حتي حيوانات و حتي درختان به اين طريق عشق شما گسترش پيدا ميكند و به همان اندازه خود شما گسترش مي يابيد . مهاويرا كه فلسفه ضد خشونت را در هند آورده مي گويد : (( عشق بورزيد به هر آنچه زنده است )) و فيلسوفي حتي از اين قدم فراتر گذاشته و ميگويد : (( به كل اشيا احترام بگذاريد )) و اين غايت عشق است و نه تنها به هر انچه زنده است عشق ميورزيد بلكه عاشق هر آنچه وجود دارد هستيد : عاشق صندلي , عاشق بالش , عاشق همه اشيا .وقتي كسي به اين مرحله برسد كه بر هر چه موجود است عشق بورزد , عشقش ديگر مشروط نخواهد بود و تبديل ميشود به نيايش و مراقبه . ولي عشق به نوع دوم ختم نميشود و نوع سومي هم دارد :وقتي غرض و موضوع ناپديد بشوند عشق سوم پديد مي آيد . دراولي غرض مهم بود و در دومي موضوع ولي در سومي تعالي مهم است . در سومي حقيقت را به غرض يا موضوع تجزيه نميكنيم ; به عاشق و معشوق . تمام تجزيه و تقسيم ها به وحدت ميرسند و فقط عشق باقي ميماند و بس . تا قسمت دوم فقط شما عاشقيد و چيزي مثل مرز شما را در محدوده نگه ميدارد – مثل تعريف و تبيين . با سومي تمام تعريف و تبيين ها ناپديد ميشوند . عشق باقي ميماند نه شما . اين همان چيزي است كه عيسي مسيح ع به ان اشاره ميكند و ميگويد (( خدا عشق است )) . عاشق به سادگي عشق است . عمل نيست بلكه ذات شخص است . اينطوري نيست كه صبح عاشق باشيد و بعد از ظهر فارغ . بلكه شما عشقيد و اين وضع شما . عشق نوع اول از طرف مقابل شيي ميسازد : زن من – فرزند من و با همين تملك و تعلق روح طرف مقابل را ميكشد . در نوع دوم طرف مقابل , انسان تلقي ميشود و مورد احرتام است . چگونه ميتوان كسي را كه مورد احرتام است تملك و تصاحب كرد . ولي اصلا با مقام بلند عشق سوم قابل مقايسه نيت زيرا آنجا هيچ دوگانگي وجود ندارد .فقط وحدت است . عق است و بس . من برآنم كه همه ادمها از عشق اول به عشق دوم برسند و در ضميرشان جاي دهند كه هدف عشق سوم است . پس نگران نباشيد از اينكه خودتان را ببازيد چون خود را باختن تنها راه رسيدن به خود است . ---------------------------------------------------------- چرا من از تپه موريانه كوه ميسازم ؟ چون براي نفس خوشايند نيست – چون راحت نيست با تپه موريانه – نفس كوه ميخواهد . حتي اگر ذلت باشد , نبايد تپه موريا نه باشد , بايد كوه اورست باشد . حتي اگر بد بختي هم باشد , نفس راضي به بدبختي معمولي نميشود – ميخواهد كه بدبختي خارق العاده باشد مردم باز و باز از هيچ مشكلات بزرگ ميسازند . من با هزاران نفر راجع به مشكلاتشان صحبت كرده ام و هنوز به مشكلي واقعي برخورد نكرده ام ! تمام مشكلات واهي اند – خودمان درست ميكنيم . چون كه بدون مشكلات احساس خلا ميكنيم... زيرا كاري نميتوانيم صورت بدهيم , چيزي براي مقابله نداريم , راهي به جايي نميبريم . مردم از پيش يك استاد به نزد ديگري ميروند . از پيش يك روانشناس به نزد ديگري و از پيش يك گروه جمعي به نزد ديگري ميروند – چون اگر نروند احساس خلا ميكنند و ناگهان احساس ميكنند زندگي بي معنا شده .ما مشكلات را ايجاد ميكنيم تا حس كنيم كه زندگي كاري بزرگ است , چيزي متعالي و بايد با آن در افتاد . نفس فقط موقعي كه كشمكش دارد , ميتواند وجود داشته باشد – خود را نشان ميدهد موقعي كه در حال جنگ است . اگر من به شما بگويم سه تا مگش بكشيد تا به كمال برسيد – باورم نخواهيد كرد . خواهيد گفت : ((همش سه تا مگس ؟ چيز چندا ني به نظر نمي آيد . و با همين به كمال ميرسم ؟ به نظر محتما نمي آيد .)) ولي اگر به شما بگويم بايد هفتصد شير بكشيد , البته اين يكي بيشتر محتمل به نظر مي آيد . هرچه مشكل بزرگتر , تقلا بزرگتر – با تقلا نفس قد خواهد بر افراشت و نشو و نما خواهد كرد . اين شماييد كه مشكلات را درست ميكنيد . مشكلاتي وجود ندارد . و حال اگر به من اجازه بدهيد ميخواهم بگويم كه حتي تپه موريانه هم وجود ندارد . اين هم ساخته و پرداخته خود شماست . ميگوييد : (( آري , شايد كوهي در ميان نباشد , اما تپه مويانه چي ؟)) نه , هيچ تپه موريانه اي وجود ندارد , تماما جعل خودتان است . اولش تپه موريانه را از هيچ خلق كرديد , بعدش كوه را از اين كاه ساختيد ! ---------------------------------------------------------- تعاليم برتر : ذهن انساني بسيار زيرك و حيله گر است . سعي ميكند مسووليتها را به گردن ديگران بيندازد . ميگوييد : (( طبيعت باعث مشكلات راه است .)) اين خود شما هستيد كه شمكل را درست كرده ايد به طبيعت ربطي ندارد . عمل طبيعت هميشه ساده و اسان است . طبيعت يعني طبيعي – يعني بداهت – يعني سهولت . در طبيعت هيچ چيز مشكلي نيست . فقط ادمي آنها را پيچيده ميكند و از آنها مشكل و ناهمواري درست ميكند . دوستي ميپرسيد : (( آيا هدفي الهي در پشت همه چيز وجود ندارد كه راه وصول را اين همه سخت كرده ؟ )) نه تنها مسئوليت ها را به گردن طبيعت مياندازيد بلكه سعي ميكنيد خيلي مقدر و الهي هم به چشم بيايد – اناگر هدف الهي در پس ن وجود دارد و از همين است كه رسيدن به هدف براي شما مشكل ميشود – از همين است كه مراقبه كردن براي شما دشوار ميشود – از همين است كه شعف اين همه دور از دست به نظر مي آيد . نه ! شما هستيد كه براي هدف الهي موانع جور ميكنيد . به تعبيري هدف الهي وجود ندارد زيرا كه هستي بي مقصد است , بازي است . هدف يك مقوله بشري است : شما هدفدار هستيد . اما هستي نميتواند هدفدار باشد . هدفدار بودنش بي معني است . هستي مواج است – با نيروهاي ذاتي اش در جوشش و جريان است . هستي ضيافت است نه هدف . جشني دائمي است . هستي به عناوين مختلف از خود لذت مبرد . هدفي در ميان نيست . و هستي نگران اين نيست كه شما به كمال برسيد يا نه . اين نگراني از آن شماست . اگر به كمال نرسيد اين شما هستيد كه رنج ميبريد . هستي ككش هم نميگزد از اينكه شما به مقصودتان نرسيديد وهستي شما را براي رسيدن به كمال مجبور نميكند . با خودتان است . هستي يعني رهايي محض .اگر دلتان ميخواهد رنج بكشيد , بكشيد . اگر دلتان ميخواهد در شور و شعف سر كنيد , سر كنيد انتخابش با خودتان است . اما توقع زيادي است براي ذهن ما كه تصور كند همه چيز به انخاب خودمان است زيرا آن وقت مسئول اعمالمان خواهيم بود . آن وقت حالتان بد ميشود . هميشه اسانترين كار اين است كه ديگري را مسئول رنجمان قلمداد كنيم . اما يادتان باشد اگر كسي ديگري مسبب رنجهاي شما باشد رهايي شما ميسر نخواهد بود . ازادي در ميان نخواهد بود . اما اگر مسبب رنجهايتان خودتان باشيد آن وقت آزادي در دستهاي شما خواهد بود , اقدامي صورت خواهيد داد و عوضش خواهيد كرد . بگويمتان كه خود شما مسبب بهشت و جهنم خودتان هستيد . اگر در جهنم بسر ميبريد انتخاب كرده ايد كه چنين باشد . و در لحظه اي كه تصميم بگيريد ميتوانيد از ان خارج شويد . هيچ كس مانعتان نخواهد شد . هيچ كس به شما نخواهد گفت : (( نرو بيرون )) دروازه ها به روي شما بسته نخواهد بود . در واقع دروازه اي وجود ندارد و هيچ مدعي العمومي هم پاي در نايستاده . به تصميم خودتان متكي است كه بگذريد يا نگذريد . مسئوليت ها را به گردن چيزهاي ديگر , چيزهايي نظير طبيعت , خدا , سرنوشت و تقدير نيندازيد . ---------------------------------------------------------- چشم بسته بپر ! اگر هنوز كنترل ميكنيد , بدانيد كه هر كنترلي مانع پيشرفت است . بدون كنترل باش . به امان خدا رهايش كن تا خدا شما را در پناه خود بگيرد . تا شما امرتان را به خدا واگذار و رها نكنيد او شما را كنترل نخواهد كرد . اگر كنترل دست خودتان باشد او دور مي ايستد . وقتي عنان همه چيز را رها كرديد او فورا كنترل شما را به دست ميگيرد . خدا يار كساني است كه عاجز و ناتوانند , و مثل بچه ها بي دست و پا هستند . آن وقت است كه خدا تبديل به مادر ميشود . پس عاجز و ناتوان باش , بدون هيچ كنترلي , بدون هيچ كنترل كننده اي . و ان وقت متعجب خواهي شد : خدا همه چيز را در دست خود خواهد گرفت . ان وقت زندگي با شكوه ميشود . آن وقت هر لحظه شور و نشاطي دارد كه شخص حتي خيال ان را نميتوانست بكند , چون قال تصور نيست . اما اين اتفاق موقعي مي افتد كه شما از ميانه برخيزيد . وقتي , شما از ميانه ناپديد ميشويد كه كنترل شما از ميانه برخيزد ---------------------------------------------------------- چالش بزرگ : گفتاري پيرامون عكس العمل انسان در برابر رفتار هاي ديگران اين يك بينش عميق روانشناسي است : اگر فردي به شما ناسزا بگويد , موقعي به او عكس العمل نشان خواهيد داد كه نا خود اگاه احساس كنيد راست ميگويد . اگر حس كنيد كه مطلقا اشتباه مي كند , آن وقت ميتوانيد به او بخنديد . اگر كسي نزد شما بيايد و به شما بگويد كه از لحاظ جنسي ناتوان هستيد ناراحت ميشويد , اما فقط موقعي كه اين ناتواني را در خود احساس كنيد , و گر نه چنين چيزي رخ نميدهد . فقط اگر نكته بيان شده به يك جاي مخفي در وجودتان زخم بزند ان وقت است كه عكس العمل با ان همراه خواهد بود . بنابراين همه ان نكته بيان شده را سبك و سنگين كنيد و اگر حق با اوست متشكر باشيد . روانشناسي نوين ميگويد كه ذهن انسان به دو قسمت تقسيم شده : بخش كوچكي كه اگاهي است و بخش بزرگي كه نا اگاهي است . من نسبت به بخش ناخوداگاه خود وقوف ندارم , اما هر كسي كه با من در تماس قرار ميگيرد شروع به شناختن ان ميكند , زيرا اين بخش نا آگاه از طريق رفتار , كردار , و بيان من خود را نشان ميدهد . ضمير ناخوداگاه توسط هر ان چيزي كه من انجام ميدهم خود را ابراز ميكند . اين خود تبديل به يك مشكل ميشود , مشكلي عميق . شما از طرز فكر , خواستهاي عميق , و محدوديت هاي عميق خود اگاه نيستيد , اما بقيه از ان با خبر ميشوند . در نتيجه بياموزيد كه در مورد اتفاقات , بر خورد تحليلي داشته باشيد . اگر كسي از دست شما عصباني شد , وضعيت را تحليل كنيد ; شايد حق با او باشد . ان وقت شما از بخشي از ضمير ناخود آگاهتان مطلع ميشويد , بخشي كه از ان اطلاع نداشتيد . چه بسا ممكن است تا حدي حق با او باشد و يا نه – اين راه سوم است . اگر تا حدي حق با او بود , شما هم از او ممنون باشيد و از قسمت اشتباهش ناراحت نشويد . اگر كاملا بر خطا بود , پس اظهارات او ربطي به شما پيدا نميكند . اين مشكل خود اوست ---------------------------------------------------------- لذت نفس : نفس فاقد عمق و پايه و اساس است , بنابر اين ما را به سمت تاريكي بزرگ ميكشاند . حقيقت اين است كه هر قدر نفس ضعيفتر باشد زندگي ما عميقتر خواهد بود , نفس قوي به معني ان است كه زندگي ما كوچك و سطحي خواهد بود زيرا نفس مانع از اين ميشود كه شخص در عمق وجود خود نفوذ كند . نفس شما را در سطح نگه ميدارد . چرا ؟ اين چيزي است كه بايد كاملا درك شود . حقيقت اين است كه نفس حظ و لذت خود را از ديد ديگران كسب ميكند . اگر شما را در جنگل تنها رها كنند , نفس شما همه لذات خود را از دست خواهد داد . ان وقت اويزان كردن گردنبند الماس بي معني خواهد بود و اگر آن را بياويزي حيوانات جنگل به شما خواهند خنديد! با نفس خود در جنگل چه معامله اي ميكنيد ؟ نه , تمام دلبستگي نفس به ان چيزي هايي است كه در چشم ديگران انعكاس پيدا ميكند , كه مثل همه انعكاسها در سطح رخ ميدهد . اين انعكاسها ما را از همه جهات احاطه ميكنند . نفس مثل نرده ي پر زرق و برقي است كه دور ساختمانها ميكشند . نفس هرگز بدون حضورديگران امكان بروز ندارد – به ديگران وابسته است . از همين روست كه ما هميشه از ديگران حساب ميبريم , زيرا رضايت نفس در دست ديگران است و ديگران هر لحظه قادرند اين دست را از ما دريغ كنند . در واقع نفس هميشه نگران است كه ديگران چه قضاوتي نسبت به او دارند . نفس حساس است , نسبت به ارزش گذاري ديگران حساس است . و اما روح تجربه اي است از (( من كي هستم )) روح به اينكه ديگران چه درباره اش ميگويند بي اعتناست . ديگران ممكن است محق باشند يا نباشند , اين مساله خودشان است . تنها كسي قادر است به عمق حيات وارد شود كه به عمق روح رسوخ كند , و تنها كسي ميتواند به عمق روح رود كه نفس را فراموش كند, يعني كسي كه قادر است از نگاه ديگران صرفنظركند و شروع كند به رفتن , صرفا با ديد خودش , شروع به رفتن كند . ---------------------------------------------------------- توضيحات : · 1- برگرفته از كتاب : عشق رقص زندگي - مترجم : بابك رياحي پور - فرشيد قهرماني · 2- برگرفته از كتاب زندگي به روايت بودا - مترجم : شهرام قائدي
|
مشرفين به حضور اوشو
|
||||||
|
پست الكترونيك
|
|||||||
|
|
|||||||